پست‌ها

تصویر
آمد کرونا وَ عالمی شد رنجور ترسانده و حال مردم از او ناجور سرما شده تسلیم بهارامّا او ، چون رستم و می‌دهد به دنیا دستور #کوتوال_خندان

مرفّهین بی درد

تصویر

حربه از داعشیانی کرونا

انتقام از طرف داعشیانی کرونا حربه ای رو شده از شورشیانی کرونا شده خجلت زده از تو بشریّت بتمرگ لکّه ی پیسی تاریخ جهانی کرونا .

طنز کرونا

کرونا ، گوش کن آمد بهاران شد آتش بس از آن در خاک ایران تو ناخوانده رسیدی ، با محبّت پذیرائی نموده از تو با جان نثارت کرده ما بدها و بیراه و نفرین را دسر افزوده بر آن شد اکنون وقت رفتن ، موسم ترک شب عید است و سرها در گریبان قدم رنجه نمودی آمدی تو شده پوشیده وضع نابسامان بهانه شد که تا مانده به خانه شود سختی بیرون رفتن آسان تو اکنون هم بهانه هم کلاسی شده ماسکت کراوات فقیران سوپر ماسک دو فیلتر رنگ آبی نشان ثروت است و پولداران طلبکاری کجا جرات نماید که حرفی آورد از خود به میدان؟ ز دست کارکردن رسته تنبل تو هستی تنبلی را نور چشمان تلاشت ثبت گینس گشته اکنون همه در ذات خود گردیده زندان  پذیرائی شدی ، برگرد و گمشو نباش ایران ، برو ناخوانده مهمان سخن ها را شنیدی زشت و زیبا برو در خانه ات ، در شهر ووهان اگر لج کرده خواهی تا بمانی شود ثابت که جاسوسی ز شیطان سخن گفتن شود با تو عوض ، بعد بیاید واکسنت ، این گوی و میدان ، #کوتوال_خندان

عاشقی اوج خردمندی بود

بوده ام در گوشه ای از زندگی فارغ از خود در خیال بندگی زیرِ داغِ آفتاب آوازه خوان زمزمه از عشق خالق بر زبان یکنفر آمد کنار من نشست رشته ی افکار من از او گسست گفت راز بندگی آموز تا عاشقانه من کنم یاد خدا گفتم او را لنگ هستم‌ من خودم پای دین را سنگ هستم من خودم من چه دارم تا بیاموزم به تو در گرفتاری چه آموزم به تو؟ ول نکرد و کرد اصرار زیاد هرچه را گفتم به او ماندم به یاد گفتم آیا غنچه ای در خانه ات چونکه میخندید وا شد سینه ات؟ گفت از غنچه نگردم شادمان نیست در خاطر مرا یادی از آن گفتم او را خطّ خوش هرگز تورا لذّتی بخشید و خوش شد لحظه ها؟ پاسخش منفی ، بمن او گفت نه، من نگشتم شاد از خط هیچگه گفتم از آواز خوش صوتی قشنگ شد دگرگون حال و شد رُخ رنگ رنگ؟ گفت هرگز من نگشتم شادمان از نوا و خواندن آوازه خوان باز گفتم از قشنگی ها بگو صورتی زیبا و نازی مثل قو گفت نزدم زشت و زیبائی یکیست شوق زیبائی درون سینه نیست گفتم آیا زیر باران خوانده ای؟ قطعه شعری از بهاران خوانده ای؟ پاسخش منفی و گفت هرگز نبود از چنین وضعی برایم هیچ سود باز پرس...

فراز بی فرود

تصویر

این جهان هفت آسمان دارد

این جهان هفت آسمان دارد وَ رو هرکدام از آسمان‌ها غرق سو روی اوّل از خوشی‌ها دلخوشی می‌رسد هرکس نماید جستجو روی دوّم ، ناخوشی ،اندوه و درد مثل چاقو می رود در جان فرو روی سوّم تندرستی ، عافیت دارد هرانسانی آنرا آرزو رویِ چارُم کامیابی از زمان بهره بردن از فضاهای چو مو روی پنجم بخشش و آمرزش است چشم پوشی از جفاهای مگو رویِ شش باشد محبّت ، احترام از برای هربنی نوعی نکو هفتمین رو رد شدن از هر بدی درگذشتن از بدِ بی آبرو از خدا خواهم که یاران ، دوستان بوده دائم بندِ یک را روبرو دور باشند از فرازِ بند دو سوّمین را داشته بی جستجو چهارمین رو در مسیر هرکسی پنجمین باشد براشان خلق و خو بند شش را میکنم تقدیمتان احتراماتی که اخلاق است و خو بند هفت را از شما دارم طلب از بدی‌هایم گذر بی گفتگو ای عزیزان عمر کوتاه ، وقت تنگ با عمل انسان شود با آبرو بی عمل هرکس درختی بی بَر است می‌شود آتش سرانجامِ چو او دور باید بود از نفس و هوی هرکسی خواهد سبکبالی چو قو. #احمد_یزدانی

خانه شد تکیه غم بسکه همه بدفرمیم

تصویر
خانه خانه شد تکیه غم بسکه همه بد فرمیم چونکه درد و ستم آمد همگی  جا خوردیم شده سهمیه ی ما از می بیغش لافش بسکه بر ساقی میخانه درشتی کردیم گریه شد کار و بگونه قطراتش  چسبید غنچه ای بوده که با باد بلا پژمردیم قبل از آغاز درو حاصل خرمن پیداست ما که جز شکوه و حرمان به زمین نسپردیم ظلم را دیده بجای یقه گیری و دفاع به تماشا شده مشغول و از آن افسردیم عاقبت وقت خداحافظی و رفتن خود داده هر بود و نبود و کفنی را بردیم .

رجال بی وطن

از زخم وطن نفوذیان آبادند  از زردی روی هموطن دلشادند این ها چو رجال بی وطن در غربت در کندن گور و دفن خود استادند .

نیستم عضو جناح و حزب و باند و دسته ای

تصویر

باز من ماندم و تنهائی و غم

تصویر
ساده تر از گل و جاری تر از آب شعله ور ، ساکت و زیبائی ناب مثل دریای عمیق و موّاج جمع اضداد چو بیداری و خواب آتشم زد و تماشا کردم رفت و ماند حسرت دیدار و عذاب باز من ماندم و تنهائی و غم بازهم شادی بیهوده ، سراب . .

موش و گربه

شهر خالی شد ز گربه وقت قیل و قال ما موش ها برگشته از آنها خراب احوال ما کرده غارت هرچه غارت کردنی بود این میان از همه بردند ، اموال شما و مال ما .

با یاد تو شادی بهارم ای عکس

تصویر

وفایی ندید از جهان هرگز او

تصویر
پنجشنبه ۹۸/۵/۲۴ سعادت حضور بر گور پسر استاد سیّد کریم خان #امیری_فیروزکوهی  و برادر چهره ماندگار ادبیّات سرکار خانم دکتر #امیر_بانو_کریمی امیری فیروزکوهی سیّد مصطفی قلی امیری فیروزکوهی معروف به آقا مسعود  را یافته و با قرائت فاتحه و درد دل های منبعث از خاطرات قدیمی  یاد و نام ایشان را گرامی داشتم ، درود به روح بلند ایشان که خود فیلسوفی محاط و استادی مطّلع بودند که در سایه نام بلند پدر ارجمند و خواهر گرانسنگ کمتر کسی پی به درجات دانائی و علم ایشان بردند 

دل سپردن

تصویر
دل اگر بسپری به حضرت یار حق شود یاور تو در هر کار چون رَوی زیر چتر یاوریش نشود کارگر بدِ دیّار شب تاریک می‌شود چون روز بخت خوابیده می‌شود بیدار همه ی تلخیت شود شیرین لاغرت ناگهان شود پروار میش های تو می‌دهند برّه سینه ی گاو می شود پربار زن و فرزند سرخوش و شاداب رمه هایت هزار تا به هزار دوستانت به تو وفادارند دشمنان تو می‌شوند ناکار پر ثمر مرتع و چراگاهت خیر می بارد از در ‌و دیوار درِ بسته شود برویت باز راحتی می‌شود تمام فشار سرو سامان بگیرد عمر عزیز سهل و آسان شود تو را دشوار قصد بد بر تو کارگر نشود می کِشَد حق به دور تو دیوار وای از دوری از خدای بزرگ نکند قسمت کسی دادار راه پر درد و رنج و ناجوریست نرود در چنین رهی هوشیار هرکه باشی به هر کجا برسی بد سر انجامی است آخر کار این سخن را فقط کسی داند که به عبرت کند سفر بسیار . #احمد_یزدانی  #انجمن_ادبی_کوتوال  @ahmadyazdany

آتش به فرصت

نزن آتش به فرصتهای استثنائی و زیبا به آغوشت بکش هرلحظه از عمر عزیزت را ببر از لحظه هایت بهره با شادی و خوشحالی به لطف چارقل در بستر الطاف اعطینا برو تا آسمان بالا و با یک دید انسانی بشو سیراب از سرچشمه های سِرّ اواخفئ چرا با خویش درگیری؟چرا از جستجو سیری؟ چرا یک جا نشسته گوئیا اصلاً نداری پا؟ چرا بستی تو چشمان را به روی نور عالمتاب؟ نخواهی نور و فریاد آوری خورشید در بگشا؟ تو را هرلحظه هر سو میکشانند و تو تسلیمی نرو این سو و یا آن سو ، برو با بال خود بالا درون ذهن تو هر فکر باشد چهره می گوید بخواند فکر هر ذهنی ز چشمان عالِم دانا ضمیرت چون درخت است و تفکّر حاصلش، میوه شود از میوه ی بر شاخسارت گوهرت پیدا .

امید

زندگی یکبار و بار دیگری در کار نیست فرصتش محدود و این فرصت دگر هربار نیست سخت و راحت باهم است و در کنار هم عزیز بهترین تدبیر ما جنگیدن است و زار نیست ناامیدی لشکر شیطان و فرصت سوزی است با امید او می رود چون جنس این بازار نیست مثل هر درد دگر درمان خود را دارد او زیر پایش گر گذاری با تو او را کار نیست دیو را باید زمین زد، کشت، نابودش نمود مرد این میدان امید است و جز این پندار نیست .

ترسویان

گوشه ای بود و یکعدّه که ما نشمردیم گفتگو کرده و ما فیض از آن میبردیم خانه شد تکیه غم بسکه همه بد فرمیم باد سرد آمد و از سردی آن جا خوردیم شده سهمیه ی ما از می بیغش لافش بسکه بر ساقی میخانه درشتی کردیم گریه شد کار و به گونه قطراتش ماسید غنچه ای بوده که از باد بلا  افسردیم قبل از آغاز درو حاصل خرمن پیداست ما که جز شکوِه و حرمان به زمین نسپردیم اسم شیطان بزرگ آمد و چون ترسویان اَشهَدِ خویش نخواندیم و ز اخمش مردیم عاقبت وقت خداحافظی و رفتن شد داده هر بود و نبود و کفنی را بردیم  ناگهان آمده یک عدّه جوان ، فرمودند زده شیطان و جگر کرده کباب و خوردیم

نفس

همه ی عمر من و نفس به جنگیم و جدال زور می گوید و من می کنم او را بدحال دوست دارم ننشینم سرجایم هرگز تا لب گور بُوَد شیوه ی من این منوال .