پست‌ها

پدر

 رویای لطیف صبحدم بود پدر منظومه ای از خوردن غم بود پدر راز دل خود را ننمود هرگز فاش الماس گرانبها و کم بود پدر

درگیر تو هستم عشق

    ‌ درگیر تو هستم عشق ؛ درگیرِ تواَم من پیر تو هستم عشق، من پیر تواَم با لیلی چشم تو زمانی مستم در چاهِ نگاهِ ماهِ شبگیر تواَم با قاصدک بهانه هایت شادم مجنونِ گرفتارو زمینگیرِ تواَم از شعله ی عشقِ آتشینِ مردم ، میسوزم و در حبسِ نفسگیرِ تواَم با خود ببرم به هرکجا میخواهی من گیر تو هستم عشق ، من گیر تواَم آغوشِ تو بسترِ همه خوبیهاست من کشته قدرت فراگیرِ تواَم تا روزِ حلولِ کاملِ آزادی همراهِ توام ؛ بندیِ زنجیرِ تواَم.

در سوگ شجریان

کوچه ها جسم و نغمه هایت روح هر نوای تو شوق یک دیدار تسلیت واژه ای که کوچک هست در فِراق تو گریه باید زار .

حیرانی

  ای که رفتی و شده قسمت من حیرانی وَ بجا مانده سکوت و شب بی پایانی بازگرد و شب تاریک مرا روشن کن نور مهتابی و خلوتگه دلدارانی مهربانم ، تو نباشی نتوانم باشم رفتنت کرده هوای دل من بارانی داده ام هستی خود را به تو امّا رفتی کاخ مخروبه به جا ماند و شب و ویرانی تو نباشی نتوانم که بمانم بی تو دامگه میشود عالم و زمین بحرانی بازگرد ای همه ی تاب و توانم همه تو بی تو من هستم و تاریکی و گورستانی . .

گل زیبای من

تصویر

رفتی

تصویر
تصویر
آمد کرونا وَ عالمی شد رنجور ترسانده و حال مردم از او ناجور سرما شده تسلیم بهارامّا او ، چون رستم و می‌دهد به دنیا دستور #کوتوال_خندان

مرفّهین بی درد

تصویر

حربه از داعشیانی کرونا

انتقام از طرف داعشیانی کرونا حربه ای رو شده از شورشیانی کرونا شده خجلت زده از تو بشریّت بتمرگ لکّه ی پیسی تاریخ جهانی کرونا .

طنز کرونا

کرونا ، گوش کن آمد بهاران شد آتش بس از آن در خاک ایران تو ناخوانده رسیدی ، با محبّت پذیرائی نموده از تو با جان نثارت کرده ما بدها و بیراه و نفرین را دسر افزوده بر آن شد اکنون وقت رفتن ، موسم ترک شب عید است و سرها در گریبان قدم رنجه نمودی آمدی تو شده پوشیده وضع نابسامان بهانه شد که تا مانده به خانه شود سختی بیرون رفتن آسان تو اکنون هم بهانه هم کلاسی شده ماسکت کراوات فقیران سوپر ماسک دو فیلتر رنگ آبی نشان ثروت است و پولداران طلبکاری کجا جرات نماید که حرفی آورد از خود به میدان؟ ز دست کارکردن رسته تنبل تو هستی تنبلی را نور چشمان تلاشت ثبت گینس گشته اکنون همه در ذات خود گردیده زندان  پذیرائی شدی ، برگرد و گمشو نباش ایران ، برو ناخوانده مهمان سخن ها را شنیدی زشت و زیبا برو در خانه ات ، در شهر ووهان اگر لج کرده خواهی تا بمانی شود ثابت که جاسوسی ز شیطان سخن گفتن شود با تو عوض ، بعد بیاید واکسنت ، این گوی و میدان ، #کوتوال_خندان

عاشقی اوج خردمندی بود

بوده ام در گوشه ای از زندگی فارغ از خود در خیال بندگی زیرِ داغِ آفتاب آوازه خوان زمزمه از عشق خالق بر زبان یکنفر آمد کنار من نشست رشته ی افکار من از او گسست گفت راز بندگی آموز تا عاشقانه من کنم یاد خدا گفتم او را لنگ هستم‌ من خودم پای دین را سنگ هستم من خودم من چه دارم تا بیاموزم به تو در گرفتاری چه آموزم به تو؟ ول نکرد و کرد اصرار زیاد هرچه را گفتم به او ماندم به یاد گفتم آیا غنچه ای در خانه ات چونکه میخندید وا شد سینه ات؟ گفت از غنچه نگردم شادمان نیست در خاطر مرا یادی از آن گفتم او را خطّ خوش هرگز تورا لذّتی بخشید و خوش شد لحظه ها؟ پاسخش منفی ، بمن او گفت نه، من نگشتم شاد از خط هیچگه گفتم از آواز خوش صوتی قشنگ شد دگرگون حال و شد رُخ رنگ رنگ؟ گفت هرگز من نگشتم شادمان از نوا و خواندن آوازه خوان باز گفتم از قشنگی ها بگو صورتی زیبا و نازی مثل قو گفت نزدم زشت و زیبائی یکیست شوق زیبائی درون سینه نیست گفتم آیا زیر باران خوانده ای؟ قطعه شعری از بهاران خوانده ای؟ پاسخش منفی و گفت هرگز نبود از چنین وضعی برایم هیچ سود باز پرس...

فراز بی فرود

تصویر

این جهان هفت آسمان دارد

این جهان هفت آسمان دارد وَ رو هرکدام از آسمان‌ها غرق سو روی اوّل از خوشی‌ها دلخوشی می‌رسد هرکس نماید جستجو روی دوّم ، ناخوشی ،اندوه و درد مثل چاقو می رود در جان فرو روی سوّم تندرستی ، عافیت دارد هرانسانی آنرا آرزو رویِ چارُم کامیابی از زمان بهره بردن از فضاهای چو مو روی پنجم بخشش و آمرزش است چشم پوشی از جفاهای مگو رویِ شش باشد محبّت ، احترام از برای هربنی نوعی نکو هفتمین رو رد شدن از هر بدی درگذشتن از بدِ بی آبرو از خدا خواهم که یاران ، دوستان بوده دائم بندِ یک را روبرو دور باشند از فرازِ بند دو سوّمین را داشته بی جستجو چهارمین رو در مسیر هرکسی پنجمین باشد براشان خلق و خو بند شش را میکنم تقدیمتان احتراماتی که اخلاق است و خو بند هفت را از شما دارم طلب از بدی‌هایم گذر بی گفتگو ای عزیزان عمر کوتاه ، وقت تنگ با عمل انسان شود با آبرو بی عمل هرکس درختی بی بَر است می‌شود آتش سرانجامِ چو او دور باید بود از نفس و هوی هرکسی خواهد سبکبالی چو قو. #احمد_یزدانی

خانه شد تکیه غم بسکه همه بدفرمیم

تصویر
خانه خانه شد تکیه غم بسکه همه بد فرمیم چونکه درد و ستم آمد همگی  جا خوردیم شده سهمیه ی ما از می بیغش لافش بسکه بر ساقی میخانه درشتی کردیم گریه شد کار و بگونه قطراتش  چسبید غنچه ای بوده که با باد بلا پژمردیم قبل از آغاز درو حاصل خرمن پیداست ما که جز شکوه و حرمان به زمین نسپردیم ظلم را دیده بجای یقه گیری و دفاع به تماشا شده مشغول و از آن افسردیم عاقبت وقت خداحافظی و رفتن خود داده هر بود و نبود و کفنی را بردیم .

رجال بی وطن

از زخم وطن نفوذیان آبادند  از زردی روی هموطن دلشادند این ها چو رجال بی وطن در غربت در کندن گور و دفن خود استادند .

نیستم عضو جناح و حزب و باند و دسته ای

تصویر

باز من ماندم و تنهائی و غم

تصویر
ساده تر از گل و جاری تر از آب شعله ور ، ساکت و زیبائی ناب مثل دریای عمیق و موّاج جمع اضداد چو بیداری و خواب آتشم زد و تماشا کردم رفت و ماند حسرت دیدار و عذاب باز من ماندم و تنهائی و غم بازهم شادی بیهوده ، سراب . .

موش و گربه

شهر خالی شد ز گربه وقت قیل و قال ما موش ها برگشته از آنها خراب احوال ما کرده غارت هرچه غارت کردنی بود این میان از همه بردند ، اموال شما و مال ما .

با یاد تو شادی بهارم ای عکس

تصویر