ملّت آزاده را از فقر آزادش کنید خاطر رنجیده را با همّتی شادش کنید زخمی و جنگنده و درمانده از دست معاش تابلوی هستی او را نقش فرهادش کنید ملّت ایران بزرگ است و عمیق و ریشه دار روح مجروح وطن را شهر آبادش کنید گنجهای زیر پا را کرده استخراج بعد هرکه اهل کار و کوشش بود امدادش کنید کام مردم گر شود شیرین کند غوغا بپا کشور آزادگان را بندی دادش کنید سر بکار مردم خود کرده با شور و شعور نقشه های دشمنان را پوچ و بربادش کنید.
همواره نشسته بوده در جای خودش پنهان شده در پناه دنیای خودش سعی ای ننموده مزد آن را میخواست در حبس تصوّرات بیجای خودش هر روز به نقش تازه ای رو میکرد در مخمصه های سخت اجرای خودَش مفهوم بشر بلای جانش شده بود منکر به وجود طول و پهنای خودش برخاسته خورده بعد از آن میخوابید بی قید و رها ز دست امضای خودش از زندگی و زمانه اش می نالید مخفی شده در کمند معنای خودش در حسرت روز خوش شد عمرش سپری زد تیشه به پای حال فردای خودش رفتند همه او در عالمش تنها ماند زندانی در حصار غمهای خودش .
پناه آورده ام ای مهربان خالق بکن کاری نده شادی به دشمن مردم ما را گرفتاری هوا سرد است و اوضاع عجیبی حاکم است اکنون نکن آلوده ی فقر و اسیر پنجه ی خواری .
بنویس تو شاعر سخنِ سینه و ساغر بنویس تو از چشم و لب و قامت دلبر باید بنویسی تو جنونِ تب و آغوش باید بِشَوی موش به هر گربه مکرّر عشق است فقط لذّتِ جنسی وَ خیانت عشّاقِ حقیقی گُم گورندو مکدّر جز این اگر از قصّه ی پرواز نوشتی یا آنکه اگر گفته ای از کشور و سنگر مستکبرِ خودخواه اگر از شعر تو چَک خورد لرزید اگر گوشه ای از قدرت قیصر از دین و خردمندی و تقوا بنویسی خوانده نشوی ،طرد شوی،رانده ز هر در بیچاره تو که دردِ خلایق شده دردت رانده شده از هر طرفی ، نیست تورا بَر مزدِ تو از اکنون شده پرداخت بگیری یک ظرف سیاهی است و پیشانی و ضربدر.
صبح عشق و زندگی می آورد زندگی جنگندگی می آورد هرکه پا را پس کشد بازنده است باختن افسردگی می آورد هر لجاجت انعکاس یک شکست با خودش درماندگی می آورد تو نمیخواهی ببازی ، یاعلی قبله بوی بندگی می آورد اوج آن در صبح هنگام نماز بندگی بارندگی می آورد پاک خواهد شد محیط زندگی عشق با گستردگی می آورد.
سلام ای فصل رنگارنگ پائیز سلام ای قاصد عشق شرر خیز سلام ای چیره دست شور پرور که از غم بوده هر روز تو لبریز سلام ای برگهای قرمز و زرد سلام ای خشّ و خش های پر ازدرد درود ای سرخ گون زرد آسا که پیچ و تاب تو افسانه انگیز سلام ای ابرهای پاره پاره پیام اشک و لبخندی دوباره سلام ای دسته های زاغ غمگین کلاغ پیر و فریادی غم انگیز سلام ای انتظار عاشقانه بهار دل سپردن بی بهانه سلام ای قاصد فصل زمستان دلم با درد پژمردن گلاویز .
باید که نشسته از فداکاری گفت از جبهه و از جنگ و وفاداری گفت از لشکریان تحت تحریم و نبرد با کفر جهانی به سزاواری گفت باید که بمیدان برویم از نو ما مردانه بیان کرده از انواع جفا میدان بیان آنچه بر ما بگذشت تا زنده بماند آن فداکاری ها از قصّه ی جنگیدن با کفتاران از دشمنی و خیانت نصف جهان از غیرت و مردانگی همّت ها از احمد و محمود و کریم و چمران از موشک و دست خالی و شهر غریب از آنچه که تاریخ جهان کمتر دید از مرد و زن رشید ایران بزرگ از راز مقاومت و خورشید امید از بال و پر بلند نورانیّت از عالم بینظیر انسانیّت از جنگ بدن و تانک و از فهمیده، از آتش و لندی و جهانی غیرت .
درگیر تو هستم عشق ؛ درگیرِ تواَم من پیر تو هستم عشق، من پیر تواَم با لیلی چشم تو زمانی مستم در چاهِ نگاهِ ماهِ شبگیر تواَم با قاصدک بهانه هایت شادم مجنونِ گرفتارو زمینگیرِ تواَم از شعله ی عشقِ آتشینِ مردم ، میسوزم و در حبسِ نفسگیرِ تواَم با خود ببرم به هرکجا میخواهی من گیر تو هستم عشق ، من گیر تواَم آغوشِ تو بسترِ همه خوبیهاست من کشته قدرت فراگیرِ تواَم تا روزِ حلولِ کاملِ آزادی همراهِ توام ؛ بندیِ زنجیرِ تواَم.